روز دوم کارآموزی شایان رادمنش – یاد گرفتم بتن هم شخصیت داره

۱۴ بازديد

صبح زود، وقتی وارد پروژه شدم، بوی سیمان خیس‌خورده با هوای نیمه‌بارونی قاطی شده بود و حس خاصی بهم می‌داد. روز دوم کارآموزی‌م بود و هنوز یه‌جورایی حس غریبی داشتم با محیط. همه با سرعت و نظم خاصی مشغول بودن. منم طبق روال، رفتم سمت آزمایشگاه مرکزی پروژه. اون‌جا مهندس «صفری»، مسئول کنترل کیفیت، منتظرم بود.

 

مهندس صفری آدمی بود دقیق، کمی جدی، ولی با حوصله. گفت: «شایان جان، امروز با یه مفهومی آشنا می‌شی که خیلیا حتی تا آخر دوره‌ی کاری‌شونم درست نمی‌فهمنش؛ نسبت آب به سیمان.»

 

من فقط سر تکون دادم، ولی تو دلم گفتم یعنی چی که آدم نمی‌فهمه؟! بعد از کمی توضیح، فهمیدم که وقتی می‌خوان بتن با روانی خوب تولید کنن، معمولاً مجبورن آب بیشتری بریزن؛ ولی این باعث کاهش مقاومت می‌شه. اینجا بود که بحث افزودنی‌ها مطرح شد. مهندس یه سطل کوچیک روان‌کننده بتن آورد، یه روان‌کننده معمولی، بی‌رنگ و شفاف. گفت: «با همین کم، می‌تونیم کاری کنیم که با آب کمتر، بتن روان‌تری داشته باشیم.»

 

با هم رفتیم سراغ بچینگ دستی. دو طرح اختلاط آزمایشی درست کردیم. یکی با روان‌کننده و یکی بدون اون. وقتی اسلامپ هر دو رو اندازه گرفتیم، نتیجه واضح بود: اون بتن که روان‌کننده داشت، خیلی بهتر نشست و اجرا شد، بدون اینکه آبی اضافه کرده باشیم.

 

بعد بهم گفت: «حالا نوبت توئه. خودت یه طرح بده.» راستش استرس داشتم، ولی با راهنمایی‌هاش مقدار سیمان، سنگدانه، آب و درصد روان‌کننده رو حساب کردم. حس یه آشپز رو داشتم که داره دست‌پختش رو برای اولین بار می‌چشه. وقتی دیدم اسلامپ دقیقاً تو محدوده استاندارده، یه لبخند کوچیک رو لبم نشست. مهندس هم ازم تعریف کرد. گفت: «تو بلدی گوش بدی به بتن…»

 

اون روز فهمیدم که بتن فقط مخلوطی از مصالح نیست. انگار یه موجود زنده‌ست که باید بشناسیش، باهاش حرف بزنی و یاد بگیری ازش چه واکنشی می‌خوای. تازه فهمیدم چرا می‌گن مهندسی عمران یعنی ترکیب علم، تجربه و حسی که از زمین و مصالح می‌گیری.

 

دفترچه یادداشتم پر شد از نکته‌هایی که حتی تو کلاس‌های دانشگاه نشنیده بودم. و من، در دل یک پروژه شلوغ، داشتم کم‌کم یاد می‌گرفتم که مهندسی یعنی از دل خاک و بتن، اعتماد بسازی.

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.